هوشنگ پور شريعتی روزنامه نگار بود اما روزنامه نگاری معنای عامی است، او خبرنگار بود و در بين خبرنگاران تا آنجا که من ديده ام بجز يکی دو استثنا از همه خبرنگارتر. البته بعدها در دوران پختگی سردبيری يکی دو نشريه را بر عهده گرفت و مدير عامل خبرگزاری پارس شد اما همه اينها از قوه خبرنگاری اش می آمد و البته کاردانی و مديريتش.
در اوايل سال ۴۹ که من وارد روزنامه آيندگان شدم او خبرنگار مشهوری بود. خبرنگار و به گمانم دبير سرويس سياسی روزنامه آيندگان. آن سال، تازه از سفر مصر بازگشته بود و گزارش های سفر خود را می نوشت و چه خوب می نوشت. جمع و جور؛ پاکيزه و بی حشو و زوايد. ولی يکی دو ماهی بعد از آيندگان رفت و ديگر هم به آيندگان برنگشت. با داريوش همايون به آيندگان آمده بود، و از روز اول انتشار آيندگان با آن روزنامه همکاری داشت و در جمع کسانی بود که آن روزنامه را بنياد گذاشتند.
کار روزنامه نگاری را اما سالها پيشتر از روزنامه اطلاعات آغاز کرده بود. چندين سال در آن روزنامه قلم زده بود تا سالی که گروهی از نويسندگان آن روزنامه خواسته بودند سنديکايی بنياد بگذارند و از حقوق صنفی خود دفاع کنند. عباس مسعودی از اين حرکت خوشش نيامد و آن گروه ناچار سنديکا را بر اطلاعات ترجيح دادند و طريق مبارزه در پيش گرفتند تا بعدها که روزنامه آيندگان پا گرفت وارد آن شدند.
وقتی از آيندگان رفت گويا به شبکه تلويزيونی کشور پيوست اما بعدها که حزب رستاخيز پا گرفت نشريه رستاخيز جوانان را بنياد گذاشت و سردبيری آن را بر عهده گرفت. اين، نشريه ای هفتگی بود که اگرچه نام حزبی داشت ولی در واقع مانند همه مطبوعات ديگر بود و البته دست بازتر داشت و به جوانان می پرداخت. پنج شش ماهی مشغول به آن کار بود که سر از خبرگزاری پارس در آورد و رييس يا چنانکه آن روزها می گفتند مدير عامل آن شد. خبرگزاری پارس آن روزها به غير از سيستم خبری که راديو تلويزيون برای خود داشت، تنها خبرگزاری کشور بود اما بزرگ بود و همه روزنامه های کشور را تغذيه می کرد.
تا زمان وقوع انقلاب به اين کار ادامه داد و بعد از انقلاب ديگر هرگز وارد روزنامه يا مجله ای نشد اگرچه همواره به فکر روزنامه و مجله بود. فکر مطبوعات هرگز رهايش نمی کرد. حتی وقتی وارد آمريکا شد از ذهنش می گذشت که نشريه ای بنياد بگذارد. دو سه بار بطور جدی در اين زمينه به رايزنی پرداخت و وقتی خانه اش را در کوی نويسندگان می فروخت باز به فکر آن بود که پول آن را صرف اين کار کند.
پورشريعتی تنها خبرنگار زبده ای نبود. بعدها در جلسات و گردهمايی های سنديکايی می ديدم که حضوری موثر تر از قلم دارد. با آن جثه کوچک، اعتماد به نفس بزرگی داشت که وقتی پشت تريبون می رفت می توانست افکار عمومی سنديکا را به سمتی که خود فکر می کرد درست است بگرداند يا برخی مسايل را که بين اعضا پيش آمده بود فيصله دهد. اين از طبع ملايم او می آمد، اهل اعتدال بود و در حلقه دوستانش از چپ و راست ديده می شدند. پاکيزه می پوشيد، شمرده سخن می گفت و بر خود مسلط بود.
زاده لاهيجان بود و به سرزمين مادری علاقه وافر داشت و رابطه خود را با اقوام و دوستان و آشنايان شهرستانی حفظ کرده بود. حتی وقتی از آمريکا سفری به ايران می رفت، به شهر زادگاهش سر می زد و انبانی از خاطره همراه می آورد.
سطح کارش او را با سطحی از مقامات و اشخاص در رفت و آمد و نشست و برخاست گذاشته بود که موجب غنای اطلاعاتش در ايام جوانی و سبب غنای خاطراتش در سالهای پختگی می شد. دو سه سال آخر عمر خاطرات خود را بطور مرتب در هفته نامهنيمروز چاپ لندن می نوشت اما اين نوشتن همزمان با آشکار شدن بيماری اش قطع شد.
از سال ۱۳۵۵ که کوی نويسندگان افتتاح شد هوشنگ پور شريعتی با خانواده اش ساکن آنجا بود تا زمانی که به خاطر بچه ها که ديگر بزرگ شده بودند و در آمريکا می زيستند راهی آن ديار شد و در نيوجرسی ساکن گرديد. می خواست نزديک فرهاد و پروانه باشد که در نيويورک بودند و شاپور که در همان حوالی می زيست. به همراه ايران و شيرين به آمريکا رفت اما تا همين دو سال پيش خانه اش را در کوی نويسندگان حفظ کرده بود.
حالا با رفتن او، کوی نويسندگان يکی ديگر از اعضای خود را از دست داده است. از اهالی کوی که همگی از روزنامه نگاران دوران گذشته بودند، چندان رفته اند که چون به واپس می نگريم فکر می کنيم کسی نمانده است. حميد مصدق، هوشنگ حسامی، خسرو شاهانی، مهدی بهشتی پور، آندرياس گريگوريان، پرويز ايران زاد، شاپور زندنيا، احمد الوند، مهدی رضوان، جليل خوشخو، يوسف صديقی، حسين رايتی، حسين آل ابراهيم و شايد ديگرانی که نامشان حالا به خاطر نمی آيد، همگی مرده اند و رفته اند اما هيچ کس برای کسانی که دوستش می دارند هرگز نخواهد مرد.
منبع: http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2004/12/041224_la-cy-pourshariati.shtml
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر